شمارهٔ ۲۶۵
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
سوختن شمع شبستان زمن آموخته است
گل ز رخسار تو افروختن آموخته است
در هوای تو سبک سیرتر از بوی گلی م
به غریبی دل ما در وطن آموخته است
بر زمین ساغر سرشار به کف غلطیدن
مست لایعقل من از چمن آموخته است
نیست بی فایده در پیش تو استادن سرو
از تو دامن به میان برزدن آموخته است
پیش از ایجاد جهان بی سر و پا می گشتیم
آسمان بیهوده گردی ز من آموخته است
بی تکلف ز شکر ریزی صایب جویا
طوطی نطق تو طرز سخن آموخته است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş