شمارهٔ ۲۷۶
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
هر که او با قامت خم گشته غافل خفته است
بی خبر در سایه دیوار مایل خفته است
گر سرپایی زنی با دست بخشش فرصت است
دولت بیدار در دامان سایل خفته است
شاهد مست خیالش ز اول شب تا سحر
همچو بوی غنچه ام در خلوت دل خفته است
سیر عالم می کند از فیض بیداری دلش
پای سعی هر که در دامن منزل خفته است
نیست غیر از سحرکاری چشم خواب آلود را
کشته جویا خلق عالم را و قاتل خفته است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş