شمارهٔ ۲۷۷
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
کوکب بخت سیه روزان مدام افسرده است
خال بر رخساره سبزان چراغ مرده است
بسکه می پیچد به خود از تیره روزیهای من
شام هجران سایه آن زلف برهم خورده است
سرود نوخیز تو تا بیرون خرامید از چمن
برگ برگ غنچه اش لخت دل آزرده است
ظاهرا از روزن آیینه خود را دیده ای
یا ز رویت رنگ سیلاب طراوت برده است
قدرت آن کو که بردارم نگه از عارضش
بسکه بر رخسار او از شوق پا افشرده است
مخزن اسرار یزدان را شده گنجینه دار
در جهان هر کسی دلی جویا به دست آورده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş