شمارهٔ ۳۱۴
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
پیش اهل دل دهان خنده زخم تن بس است
غنچه را چاک گریبان رخنه دامن بس است
اهل جوهر در لباس لاغری آسوده اند
چون صدف پیراهن تن استخوان من بس است
من ز دیدارت به اندک التفاتی قانعم
دیده یعقوبی ام را بوی پیراهن بس است
قانع از بوسیدن رویش به یک نظاره ام
چیدن گل برنتابد این چمن دیدن بس است
غنچه چون گل شد برون از عالم دل می رود
غول راه اهل غفلت هرزه خندیدن بس است
پنجه ام دشمن گریبان است جویا از نخست
دشت وسعت مشربیهای مرا دامن بس است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş