شمارهٔ ۳۲ - تجدید مطلع
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
چون فتد سودای طوفش در سر روحانیان
مایه می بازد زمین از چرخ گرد کاروان
نیست غیر از گرد از جا رفته آن قافله
این که می گویند اهل روزگارش آسمان
بی وجودش حکم حق جاری نشد گویا که بود
مهر بر فرمان ایزد خاتم پیغمبران
شرع او باشد چون جان اندر نهاد روزگار
حکم او مانند خون در جسم جاری در جهان
شان او آید به چشمت چون فلک در چشم مور
پرده های دیده ات سازی گر از هفت آسمان
معجز شق القمر بنمود زآنرو تا فتد
دشمنش را طشت رسوایی زبام آسمان
پیش انفاسش نیارد دم زمعجز زد مسیح
هست شاگردش کلیم الله در علم بیان
بهر شکر اینکه سر سبزیم از احسان اوست
از سراپایم چو برگ از نخل می روید زبان
می شکستی بیضه گردون ز سنگ حادثات
در پناه شهپر تیغش نجستی گر امان
بر زمین هرگز نیفتاد از لطافت سایه اش
گرچه زیر سایه اش آسوده اند اهل جهان
امن تا باشد دست انداز شیطان روزگار
تا روند بنای دهر از کفر در مهد امان
هر سحر بر حقه سربسته گردون زند
مهر از خورشید تابان خاتم پیغمبران
شهپر قهر تو تا شد سایه افکن بر عدو
همچو صبحش بر فلک رفته است گرد استخوان
دارم از نعتت ثواب منقبت گویی امید
از تو فرقی نیست پیشم تا امام انس و جان
اینقدر دانم که باشد گوهرت از یک صدف
با علی مرتضی همچون دو مغز توامان
مهربانی یا رسول الله ولی نعمت مراست
کز وجود او قوی پشتند یکسر مومنان
خاکدان تیره هند از وجودش روشن است
همچو مه در شب بود امروز در هندوستان
بهر تحصیل رضای حق به امید جهاد
در ره توفیق زد دامان همت بر میان
یا رسول الله خواهم جلدوی این نعت را
از تو فتح و نصرت نواب ابراهیم خان
آسمان قدری که چون بر مسند بخشش نشست
بحر و کان را تخته شد از ریزش دستش کان
آنکه می ریزد چو از باد خزان برگ چنار
بر زمین از هیبت او پنجه شیر ژیان
دیده تا قصر جلالش را ز حیرت بازماند
چشم چرخ از مهر و مه چون دیده قربانیان
بسکه در مهد امان خلق جهان آسوده اند
تخته شد در عهد او دکان شمشیر از میان
صیت عدلش با به صحرا شد بلند ایمن بود
کاروان نقش پا از رهزن ریگ روان
دست حفظش سایه گستر گشت تا بر روی بحر
جمع شد از بس دل دریا ز آشوب جهان
همچنان کاهل جهان زر را به همیان می کنند
بحر همیان را ز ماهی می کند در زر نهان
تا نگردد شوری از دریا به دورانش بلند
بحر می دوزد زبان در خویشتن از ماهیان
بسکه ترک ظلم کرد از بیم عدل او نهنگ
می کشد خود را به کام خویشتن گرداب سان
شبروان را بسکه هست از شحنه امرش هراس
بی اجازت خواب نتواند رود در دیدگان
اشک ریزان کس به دورانش ندیده شمع را
خاست در عهدش ز مرغان چمن رسم فغان
تا به سوی بیشه باد گلشن حفظش وزید
چون گل بی خار باشد پنجه شیر ژیان
غم به دورانش نمی گیرد بخاطرها قرار
نیست درس گریه ابر نوبهاران را روان
همچو باران فتنه گر از آسمان بارد چه غم
دست حفظش بر سر خلق جهان شد سایه بان
هر کرا دیدیم صاحب مایه از انعام اوست
ره به حال کس پریشانی ندارد غیرکان
دوختم بر قدردانیهای او چشم امید
قدر خود در خدمتش خواهم فزون او همگنان
من کجا و رتبه مدحت سرایی از کجا
لرزد از دهشت چو شمع محفلم جویا زبان
بعد ازین آرم به محراب دعا روی نیاز
تا شوند آمین سرا شش جهت کروبیان
نیست بادا دایم از تیغش عدوی روسیاه
همچو فوج ظلمت شبها ز مهر خاوران
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş