شمارهٔ ۳۷۵
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
آن نور که هر ذره ازو در لمعان است
در پرده پیدایی او گشته نهان است
در دیده بالغ نظران پرتو خورشید
بر خاک ره افتاده آن سرو روان است
تا ترک نگاه تو دگر قصد که دارد
دستی زدده بر تیرکش آن مژگان است
فریاد که دور از می چون خون کبوتر
خون دلی از دیده مرا در سیلان است
هر صبح در اندیشه آن گلشن رخسار
با نکهت گل رنگ رخم در طیران است
پوشیدن ازو چشم محال است که پیوست
در خواب مرا پیش نظر در جولان است
از چشم تو رستن نتوان زانکه نگاهش
ازی است که سرپنجه او از مژگان است
از خوبی رخسار تو جویا چه برآید
چیزی که عیانست چه حاجت به بیان است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş