شمارهٔ ۳۷۵
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
گر کسی را حسد آید که تو را می نگرم
من نه در روی تو در صنع خدا می نگرم
من از آن توام و هر چه مرا هست تو راست
روشنست اینکه به چشم تو تو را می نگرم
خصم گوید که روا نیست نظر در رویش
من اگر هست و اگر نیست روا می نگرم
تشنه ام نیست شگفت ار طلبم آب حیات
دردمندم نه عجب گر به دوا می نگرم
نور حسنیست درآن روی بدان ملتفتم
من در آن آینه از بهر صفا می نگرم
روی زیبای تو آرام و قرار از من برد
من دگرباره در آن روی چرا می نگرم
هر طرف می نگرم تا که ببینم رویت
چون تو در جان منی من به کجا می نگرم
به حیات خودم امید نمی ماند هیچ
چون به حال خود و انصاف شما می نگرم
مدتی شد که به من روی همی ننمایی
عیب بختست نه آن تو چو وا می نگرم
سیف فرغانی در غیر نظر چند کنی
گل چو دستم ندهد زآن به گیا می نگرم
ور میسر نشود دیدن رویت چه کنم
می روم وز سر حسرت به قفا می نگرم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş