شمارهٔ ۴۳۷
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
به مردن کی جدا عاشق از آن بی باک می گردد
غبار راه او باشد تنم چون خاک می گردد
چنان از بیم رسوایی به ضبط گریه مشغولم
که از آهم هوا تا آسمان نمناک می گردد
به صد رنگینی دل در شکنج طره مشکین
ترا سرهای پرخون زینت فتراک می گردد
دل غمناک گردد در چمن هر غنچه از رشکت
زلبخند تو برگ گل گریبان چاک می گردد
بود جان مرا پیوند دیگر با می گلگون
پس از مردن روانم آب پای تاک می گردد
بود شمع شعور از آتش خلوتگه دل ها
چراغ این شبستان شعله ادراک می گردد
چو سرمستانه جویا پا نهم در عرصه محشر
به دستم نامه اعمال برگ تاک می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş