شمارهٔ ۴۶۰
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
گر نباشد بزم حیرانی نظر نتوان گشود
نیت گر بهر طپیدن بال و پر نتوان گشود
حیف باشد در تلاش برتری بر چون خودی
یک نفس چون شیشه ساعت کمر نتوان گشود
در نقاب شرم پرورده است از بس عصمتش
ای مصور چهره آن سیمبر نتوان گشود
دل به غیر از هایهای گریه هرگز نشکفد
این گره جز پنجه مژگان تر نتوان گشود
کی شود دلبستگی ارباب دولت را علاج
آری آری عقده از کار گهر نتوان گشود
آب و رنگ آن گل رو سایه پرورد حیاست
بر رخش گستاخ آغوش نظر نتوان گشود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş