شمارهٔ ۵۲۲
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
پای بر آسودگان خواب راحت می زند
قامت آن شوخ پهلو بر قیامت می زند
ترسم از رخسارش آب و رنگ ریزد بر کنار
حسن سرشارش ز بس موج طراوت می زند
کام بر می دارد از کیفیت صاف طهور
هر که شبها تا سحر جام ندامت می زند
گوییا از خوبنهای دل شکستن غافل است
آنکه بر مینای ما سنگ ملامت می زند
آبرو را می کند همچون گهر گردآوری
هر که دست دل به دامان قیامت می زند
آنکه جویا مگس بر خوان کس ناخوانده رفت
بر سر از شرمندگی دست ندامت می زند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş