شمارهٔ ۶۳۲
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
آمدی چون چشم روزن دیده بیخواب از تو شد
همچو گوهر خلوتم لبریز مهتاب از تو شد
برق حسنت مضطرب سازد دل فولاد را
بی مروت جوهر آیینه سیماب از تو شد
آتش است آتش منه دست نوازش بر دلم
با وجود آنکه عمری پیش ازین آب از تو شد
عاشق آزاری به این حد شیوه خوبان نبود
جای من در نازنینان این ادا باب از تو شد
رفتی و رنگ رخم دیشب سبک خیز از تو بود
آمدی و بخت غیر امشب گرانخواب از تو شد
اینقدرها شکوه از سودای عشق او چرا
نیم نازی کرده ای نقصان و داراب از تو شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş