شمارهٔ ۶۳۵
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
آشنا با عشق اگر شد عقده دل واشود
قطره دریا می شود چون واصل دریا شود
قفل بر مخزن نشان مایه داریهای اوست
راز عشق از بستن لب بیشتر رسوا شود
قامت و رفتار او را دید چون سرو چمن
شد خرامان تا بلا گردان آن بالا شود
بسکه دزدیم نگاه شرم ازرخسار یار
چشم دارم دیده داغ دلم بینا شود
نکته پیرا باش با من بهر پاس عزتم
گر ببندی لب زبان مردمان گویا شود
همچو مجنون می تواند داد رسوایی دهد
پرده ناموس هر کس دامن صحرا شود
ناامیدی در غمش سرمایه دیوانگی است
سوخت چون در پرده دل آرزو سودا شود
چون هوای صبحگاهی فیض می بارد ازو
ابر عالمگیر آهم گر فلک پیما شود
خویش را آویخت شاخ گل به دامان نسیم
تا به آسانی بلاگردان آن بالا شود
من غلام آنکه جویا بیند اسرار دو کون
دیده ای کز سرمه خاک درش بینا شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş