شمارهٔ ۶۶۸
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
شب که حالم زغم هجر تو دیگرگون بود
بر کفم ساغر می آبله پرخون بود
دیده دیدم که به خوناب جگر می غلتید
خبر از حال دلم نیست ندانم چون بود
معنیی نیست در این نشیه مگر با مجنون
آنکه پنداشمتش بی خرد افلاطون بود
شوخی رنگ تو می آمدم امشب بخیال
دیده ام تا به سحر جام می گلگون بود
چه کشیده است ز عالم به دماغی که نداشت
آنکه از دایره باده کشان بیرون بود
شأن هم چشمی جویا نبود مجنون را
هر سرشکی که چکید از مژه ام مجنون بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş