شمارهٔ ۶۶۷

ج جویای تبریزی
0 برگ زرین
اگر غبار ره یار می توانی شد چو صبح مطلع انوار می توانی شد به رنگ مردمک از ترک خویشتن بینی چراغ خلوت دیدار می توانی شد اگر غبار ره جستجو توانی گشت عبیر پیرهن یار می توانی شد به مهد کام نهنگ ار توانی آسودن حریف عشق جگرخوار می توانی شد به چشم دل نمک شور عشق اگر ریزی ز خواب غفلت بیدار می توانی شد چه غم سکندر و قیصر نگشتی ار جویا غلام حیدر کرار می توانی شد

ترجمه‌ای برای این شعر بیفزای ·

به این شعر امتیاز بده

هنوز امتیازی داده نشده

با لمس ستاره، امتیازی میان ۱ تا ۱۰ بده

دیدگاه‌ها

برای دیدگاه‌دادن باید وارد شوی.

ورود

هنوز کسی دربارهٔ این شعر دیدگاهی ننوشته است. نخستین نفر باش.

برای اینکه تجربهٔ خواندن بهتری برایت فراهم کنیم، در سایت‌مان از کوکی استفاده می‌کنیم. داده‌های شخصی‌ات در چارچوب قوانین حفاظت از داده پردازش می‌شوند؛ می‌توانی هر زمان انتخاب کنی که کدام کوکی‌ها را مجاز کرده‌ای.