شمارهٔ ۶۷۷
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
تا چند رود دل پی کاری که ندارد
تا کی بود آواره یاری که ندارد
لعل لب او سوخت چسان خرمن جان را
چون آتش یاقوت شراری که ندارد
دریای غم عشق مربی گهرم راست
پرورده دلم را به کناری که ندارد
چون بار دل اهل حسد گشت ندانم
دل در حرم وصل تو باری که ندارد
جویا چه کدورت به دلش از تو نشیند
این پیکر فرسوده غباری که ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş