شمارهٔ ۷۴۵
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
فریاد چقدرها خورد افسوس بر امروز
آن کس که نه دندان فشرد بر جگر امروز
از یاد بناگوش تو در باغ بهشتم
دارد نفسم فیض هوای سحر امروز
فریاد که از آتش عشق تو نمانده است
یک گوشه چشم اشک مرا در جگر امروز
بر ناله من تنگ بود سینه صحرا
از بار غمم کوه ببازد کمر امروز
پیداست که بسمل شده آرزوی کیست
از بال و پر افشانی مرغ سحر امروز
ساقی به نگاهی بفزا بی خودیم را
بی خویشتنم کن به دو جام دگر امروز
در خون تمنای سر کوی که غلطید
رنگین به خرام آمده باد سحر امروز
سهل است نپرسید اگر حال تو جویا
مستی که ز حالش نبود با خبر امروز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş