شمارهٔ ۷۶۸
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
از یاد که گردید دلت مسکن آتش
کز سینه جهد آه تو چون جستن آتش
اندیشه رخسار تو در سینه عشاق
برقی است که خود را زده بر خرمن آتش
در محفل می تا رخ رخشان ترا دید
پروانه نگردید به پیراهن آتش
تا بی تو به گلزار شدم لاله ز هر برگ
ریزد به گرییان دلم دامن آتش
نوخط شدن عارض او ماتم زلف است
چون شب که سیه پوش شد از مردن آتش
بر عارض افروخته او خط مشکین
موریست که ره یافته در خرمن آتش
سرکش شده آن حسن ز آمیزش اغیار
این خار چه آویخته در دامن آتش
بی سرو تو چون قمری نالان شده پنهان
در هر کف خاکستر ماخرمن آتش
جویا حذر اولی که دل سخت نکویان
چون سنگ مدام آمده آبستن آتش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş