شمارهٔ ۷۸۵
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
تنها نه تنگنای دلم شد خراب خط
عالم بهم برآمده از بیحساب خط
در چشم دید سرخی آن لعل نکته سنج
شنجرف سر سخن بود اندر کتاب خط
زآن روی شعله ناک چو مویی بر آتش است
بر عارضش مشاهده کن پیچ و تاب خط
نگذشته اول آنکه بطومار زلف تار
روشن نکرده است سواد کتاب خط
در چشم عاشقان ز بناگوش و پشت لب
پیداست در کتاب رخش فصل و باب خط
افتد بدام دل چو ز زنجیر شد رها
گه داغ زلف یارم و گاهی کباب خط
جویا به روز ابر خوش آینده است می
سرمست باش شد چو رخش در نقاب خط
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş