شمارهٔ ۷۸۸
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
غیر از دلم که بی تو در او گشته داغ جمع
در کلبه ای که دیده هزاران چراغ جمع
آن را که به باد هوا و هوس نداد
از دستبرد تفرقه باشد دماغ جمع
از یاد شمع روی تو در پرده دلم
فانوس وارگشته فروغ چراغ جمع
زآن چشم و عارض و خط مشکین دلم شکفت
یا گشته نرگس و گل و سنبل به باغ جمع
زاید هزار فتنه ازو تا به صبحدم
گردد شبی به دختر رزگر ایاغ جمع
در بند عشق طالب آسودگی مباش
دلبستگی عجب که شود با فراغ جمع
جویا بیا که فصل گل و لاله می رود
هستند دوستان همه در باغ و راغ جمع
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş