شمارهٔ ۸۲۲
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
چشم تا بر آفتاب عارضت وا می کنیم
همچو شبنم خویش را محو تماشا می کنیم
ما قناعت پیشگان چون شمع شبهای فراق
یک گل داغ تو در کار سراپا می کنیم
در هوایت گشته این از بس سراپا آرزو
جای خود را در حریم خاص دلها می کنیم
قطره های خون بجای نکته ریزد خامه ام
نامه را از بسکه دردآلود انشا می کنیم
سودها بر خورد ما را در ره رفتن ز خویش
صد فلاطون را به یک دیوانه سودا می کنیم
بسکه می دزدیم امشب از حیا زان رو نگاه
تا سحرگه داغ دل را چشم بینا می کنیم
شد دل ما پای تا سر غنچه سان جویا دهان
بوسه ها زان لعل لب از بس تمنا می کنیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş