شمارهٔ ۸۵۱
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
فارغ از اندیشه خار کف پا بوده ام
تا به پشت پاره ای این دشت می پیموده ام
بسکه بی آرامم از هجرت به هر مژگان زدن
از کتاب دیده فال دیدنت بگشوده ام
بر نتابد خودنمایی وضع ما آزادگان
خویش را زآن چون شمیم گل به کس ننموده ام
دور باش ای مدعی از من سراپا حدتم
بر دم خنجر ز جوش پردلی آسوده ام
پیر گشتم در جوانیها ز درد عاشقی
چون قبای پاره گل در نوی فرسوده ام
با ولای شاه جویا در غم محشر مباش
پرده چشم ملک شد دامن آلوده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş