شمارهٔ ۹۴۱
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
چو یافت لذت بیداد خنجر مژگان
دلم چو دیده بیاسود در بر مژگان
به شوق دیدنت از جای شد چنان نگهم
که همچو شمع نشسته است بر سر مژگان
رگم برون جهد از پوست همچو تار رباب
که نظاره ات از شوق نشتر مژگان
به سیل اشک تن لاغرم ز جا می رفت
اگر نگاه نمی داشت لنگر مژگان
ز بس به تار نگاهم گره فتاد ز اشک
نمی رسد شب وصل تو تا سر مژگان
نمی ز سوز فراقش نمانده در جگرم
همیشه باشم جویا از آن تر مژگان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş