شمارهٔ ۹۶۱
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
غازه از عکس رخت بر چهره گلشن مزن
بیش از این بر آتش مرغ چمن دامن مزن
خصم را از بردباری کن زبون خویشتن
تا توانی جز تغافل حربه بر دشمن مزن
از روان بر آب گویی خانه تن را بناست
تکیه جان من ز غفلت بر ثبات تن مزن
شعله شوق ای دل از بیتابیت بالا گرفت
از تپیدن اینقدر بر آتشم دامن مزن
خویش را بازد رود هر کس که از دنبال حرص
با قناعت ساز و همچون برق بر خرمن مزن
آفتابی در بغل دارم چو صبح از مهر دوست
خنده ام ای مدعی بر چاک پیراهن مزن
پیشه ای نبود به غیر از خاکساری مار را
تا توانی تکیه بر همواری دشمن مزن
این به طور آن غزل جویا که واعظ گفته است
خاک غیر از گرد خود بر دیده دشمن مزن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş