غزل شمارهٔ ۶۹
ک کلیم
0
Altın Yaprak
عارف که جا به جز سر کوی فنا نساخت
جایی که سیل راه ندارد سرا نساخت
افلاک را به فکر من انداخت وصل او
کم بخت را سعادت بال هما نساخت
در ملک زندگی دل بی شور عشق نیست
آری به دهر کس جرس بی صدا نساخت
زان کوی پا کشیدم و رفتم ز یاد او
داروی ناگوار صبوری مرا نساخت
عاشق که چشم حسرت او وقف آن لب است
تا داشت دسترس به نمک توتیا نساخت
دانی که را ز شیردلان مرد گفته اند
آن را که تنگدستی بی دست و پا نساخت
گفتم که دل به دست من آمد ز ترک عشق
دل کز تو شد جدا به من بینوا نساخت
شمشیر امتیاز جهان را برش نماند
یک جوهری در و خزف از هم جدا نساخت
در روزگار تنگدلی عام شد کلیم
زان سان که شمع در دل فانوس جا نساخت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş