غزل شمارهٔ ۷۹
ک کلیم
0
Altın Yaprak
یک شهر سنگدل را یک سخت جان بس است
جایی که صد خدنگ بود یک نشان بس است
زلفت هزار حلقه کمان را چه می کند
گر صید دل مراد بود یک کمان بس است
دل زان تست بر سر جان گر سخن بود
قسمت کنیم با تو مرا نیم جان بس است
گمراه آنکه پیرو ارباب عادت است
خضر ره تو ماند ازین کاروان بس است
با دهر جنگ شیشه به سنگ آزمودن است
با روزگار صلح کن این امتحان بس است
گر نیک بنگریم غبار وجود ما
از بهر چشم بستن این خاکدان بس است
در پیش سرفکندن نرگس اشاره ای است
یعنی دگر نظاره این بوستان بس است
بند دگر به پای دلت از وطن منه
بیرون نرفتن از قفس آشیان بس است
خواهد گسیخت رشته طاقت ز پیچ و تاب
دیگر کلیم آرزوی آن میان بس است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş