شمارهٔ ۵۱
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
تا سنبل زلفت خبر از گلشن جان گفت
قدت سخن از راستی سرو روان گفت
آنی ست تو را در مه رخسار که نتوان
تا روز قیامت صفت خوبی آن گفت
انوار دل و سوز زبان جست ز من شمع
ز آنست که دل راز تو پوشید و زبان گفت
خواهم که به جان راز سگ کوی تو گویم
اما سخن دوست به دشمن نتوان گفت
تا دید خیالی که به از جان و جهانی
جان داد به سودای تو و ترک جهان گفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş