شمارهٔ ۵۸ - استقبال از کمال خجندی
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
دلم از درد فراق تو قوی افگار است
دیده در حسرت یاقوت تو گوهربار است
ای که گفتی خبری از تو صبا برد ولی
مشکل این است که او نیز چو من بیمار است
دور از او کار من آسان بکن ای غم ورنه
زندگی بی شرف صحبت جان دشوار است
شور لعل تو از آن بر دل من شیرین است
که میان من و او حق نمک بسیار است
با همه چهره فروزی و صفا صورت چین
پیش رخسار تو نقشی ست که بر دیوار است
ای خیالی چو غم فرقت او را جز صبر
چاره ای نیست صبوری به غمش ناچار است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş