شمارهٔ ۵۹

خ خیالی بخارایی
0 Golden Leaf
دل ناگرفته خال تو در زلف جا گرفت مرغی عجب به دام تو افتاد و پا گرفت با سرو از لطافت قد تو باد صبح هر نکته یی که گفت چمن از هوا گرفت بر باد رفت حاصل عمر عزیز من زین غم که باد دامن زلفت چرا گرفت دل را گرفت شحنه عشقت به دست قهر چون قلب بود آخر کارش خدا گرفت در فن زهد بنده خیالی طریقه یی زاین خوبتر ندید که ترک ریا گرفت

Add a translation of this poem ·

Rate this poem

Not rated yet

Tap a star to rate from 1 to 10

Comments

You need to sign in to comment.

Sign in

No comments on this poem yet. Be the first.

We use cookies to give you a better reading experience. Your personal data is processed under data protection law, and you can change which cookies you allow at any time.