شمارهٔ ۴۳۵
ک کمال خجندی
0
Altın Yaprak
از برگ گل که نسیم عبیر می آید
نسیم اوست از آن دل پذیر می آید
حدیث کوثرم از یاد می رود به بهشت
چو نقش روی و لبش در ضمیر می آید
برپخت خون عزیزان عجب تر آنکه هنوز
از خردی از دهنش بوی شیر می آید
ندیدم آن رخ و از غم شدم بر آن در پیر
جوان همی رود آنجا و پیر می آید
بیا به حلقه رندان که این چنین منظور
میان اهل نظر بی نظیر می آید
کسی که جامه برد بر قدرت کی آید راست
به لطف چو بیش از حریر می آید
کمال دیده نخواهد ز قامتت بردوخت
اگر معاینه بیند که تیر می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş