شمارهٔ ۱۲۳۵
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
من این آه جگر سوز از دل پیمان شکن دارم
چرا از دیگری نالم که درد از خویشتن دارم
چه جای محنت ایوب و اندوه دل یعقوب
بلا اینست و بیماری و تنهایی که من دارم
گهی از دیده در رنجم گه از دل در جگرخواری
چه دانستم که من چندین بلا از خویشتن دارم
چو سروش در قبای سبزگون دیدم یقینم شد
که چون گل چاک خواهم زد اگر صد پیرهن دارم
مرا فردا به دشواری برون آرند پا از گل
کزان مژگان عاشق کش بسی خون در کفن دارم
مگر هر پاره ای زین دل به دلداری دهم ورنه
چه خواهم کرد با خوبان بدین یک دل که من دارم
چو من روی ترا بینم چرا از گل سخن گویم
چو من قد ترا جویم چه پروای چمن دارم
ز دنیا می رود خسرو به زیر لب همی گویم
دلم بگرفته در غربت تمنای وطن دارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş