شمارهٔ ۱۴۷۹
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
سحرگه که بیدار گردیده بودم
صبوحی دو سه باده نوشیده بودم
شدم بامدادان بدانسان که دل را
کنم خوش که محمود ژولیده بودم
بتم ناگه آمد به پیش و ز دستم
فرو ریخت هر گل که برچیده بودم
بدیدم رخش را و دیوانه گشتم
من این روز را پیش از این دیده بودم
بخندید بر حال من خلق عالم
که داند که من بر که خندیده بودم
مرنج ار در آویختم با تو جانا
که دیوانه و مست و شوریده بودم
نگارا چه خوش آشناها که کردی
هر آبی که از دیده باریده بودم
مرا فتنه بودی وزان چشم بودی
ترا بنده بودم وزین دیده بودم
ز غمهای خسرو شدم آزموده
که من عشق بازیت ورزیده بودم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş