شمارهٔ ۱۵۰۳
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
از پس عمر شبی هم نفس یار شدم
خواب بود آن همه گویی تو چو بیدار شدم
وقتی آن چشمه خورشید بدین سوی نتافت
گر چه در کوی غمش سایه دیوار شدم
موی گشتم ز غم و بار اجل می بندم
ره دراز است نکو شد که سکیار شدم
توبه ام بود ز شاهد کنون ای زاهد دور
که دگر بار ز سر بر سر این کار شدم
طوف کوی تو همه از سر من بیرون رفت
آنکه که گه در چمن و گاه به گلزار شدم
از سگان سر کوی تو مرا شرم گرفت
بس که در گرد سر کوی تو بسیار شدم
رفت شبها و مرا صبح مرادی ندمید
نه ز چشمت به حد زیستن افگار شدم
خسروم بر سر هر کو شده رسوای جهان
طرفه کاندوه ترا محرم اسرار شدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş