شمارهٔ ۶۱۵
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
خاطر به سوی دلبری هر لحظه ما را می کشد
آنجا که ما را می کشد این دل هم آنجا می کشد
یاری که از خاطر مرا هرگز دمی غایب نشد
خط فراموشی چرا در دفتر ما می کشد
جانا دگر در کوی خود باد صبا را ره مده
کو زلف مشکین ترا هر لحظه در پا می کشد
آمد بهار مشک بو در خانه منشین ای صنم
کز بهر عشرت هر گلی خیمه به صحرا می کشد
ای دل چه ترسانی مرا طعنه که دشمن می زند
هرکس که عاشق می شود بسیار از این ها می کشد
ای دل اگر افتد ترا ناگه بر آن مهر و نظر
در زلف او مسکن مکن کان سر به سودا می کشد
بر جان خسرو رحم کن کاندوه هجران سر به سر
از فرقت رخسار تو بیچاره تنها می کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş