شمارهٔ ۱۰۱
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
مه ندیدم به این صفا هرگز
مهر را نیست این ضیا هرگز
گل چنین سرخ رو نمی باشد
غنچه را نیست این حیا هرگز
حسن را تا حیا نگه بان است
نشود عشق بی وفا هرگز
یا رب این خاطر شکفته من
نشود از غمت جدا هرگز
مطلب از عشق هر که را هوس است
نبرد پی به مدعا هرگز
سفر عشق کار شیردلی ست
که نپرهیزد از بلا هرگز
آبرو پیش پادشاهی بر
که نگردیده بی نوا هرگز
از جفا شکوه پیش آن کس کن
که نگردیده مبتلا هرگز
تا ننوشی شراب وسوسه سوز
نشوی فارغ از ریا هرگز
بی ریا گرد می توانی گشت
نشوی غافل از خدا هرگز
تا زبان و دلت یکی نشود
نبری بهره از دعا هرگز
کار ها ساخت با دعا مجذوب
بد نبیند کس از دعا هرگز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş