شمارهٔ ۱۱۲
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
دل ربایی که به جز لطف نباشد کارش
صبر کن صبر که لطف است یقین آزارش
روشن آن چشم که یارش نگذارد از چشم
خرم آن دل که هوادار بود دل دارش
آن مفرح که هلاک طلبش خضر بود
چون مسیحا نشود از دل و جان بیمارش
یار ما عاشق آیینه معشوق نماست
دل صافی اگرت هست بکن در کارش
کی ز رخساره به یک سو فکند برقع ناز
تا مقابل نشود چشم و دل بیدارش
صاف دل ناشده بی جا نشوی منکر عشق
کیمیا گر چه نه ای هرزه مکن انکارش
راشک از سفر مملکتی می آید
که تهی دست غنی تر شود از بازارش
آن چه بندد دهن خصم زبان خوش توست
هر که افسون بودش حفظه چه بیم از مارش
خاکساری نه حصاری ست که آید به نظر
سایه بر تارک گردون فکند دیوارش
تو همین معجر و دستار ز هم فرق مکن
مرد آن است که مردانه بود اقرارش
باز مجذوب به رویت در دل ناله گشود
کار می آید از او هان نکنی بی کارش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş