شمارهٔ ۱۱۳
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
تا دلم را کند سرای خودش
لطف ها می کند به جای خودش
سال ها دست و پا زدم تا دوست
شاد آمد برم به پای خودش
جان به پایش فکندم و خجلم
جز خودش کیست رونمای خودش
ساخت بیگانه ام جنون از خویش
تا توانم شد آشنای خودش
هر که قانع شود به خاطر جمع
پادشاه است در سرای خودش
عشق پیوسته داردم بی برگ
تا شوم روز و شب گدای خودش
غم ز دشنام غایبانه مخور
هرزه ای گفته از برای خودش
هر که در قصد ما سپرده به خود
ما سپردیم با خدای خودش
گرد را نیست تاب سیلی باد
بنشیند بگو به جای خودش
سیل با کوه چون درآویزد
می کند چاه از برای خودش
راست کی می شود با آتش هم
آن که کج باخت با خدای خودش
شوق مجذوب و باده تبریز
کی شود غافل از هوای خودش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş