شمارهٔ ۱۲
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
مرا هر دم به کویت شوق دل ناچار می آرد
نمی داند که بی تابی ملامت بار می آرد
چه شد سودای عشقت برد از کف صبر و هوشم را
دل آتش نهاد و دیده خونبار می آرد
کدامین سرگذشت خویش را در نامه طی سازم
جدایی بر سر عاشق بلا بسیار می آرد
شب هجران مگو آخر ندارد صبر پیش آور
که آخر صبح وصلت مژده دیدار می آرد
بنازم آن چمن پرای چابک دست یکتا را
که هر دم نوگلی دیگر به این بازار می آرد
کسی جان می برد آخر ز دست ننگ نادانی
که اول بر کمال نقص خود اقرار می آرد
مده زنهار بر باد تکبر خرمن دل را
که این دریای آتش بار آتش بار می آرد
نهال آرزو شیرین نسازد کام طامع را
که گر آب حیاتش داده حنظل بار می آرد
دل مجذوب را خوشحال تا دیدم یقینم شد
که عشق آخر طبیبی بر سر بیمار می آرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş