شمارهٔ ۱۳۳
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
سر نپیچم دامنش هر چند دیر آید به کف
سوده ام برآستانش سر مرا بس این شرف
می بده ساقی که آمد یار و شوق از کار رفت
چون دل خون گشته ام در خویش گنجد از شعف
گفتمش بنشین دمی گفتا تواضع بر کنار
گفتمش جان پیشکش گفتا تکلف برطرف
گفتمش راه وفا دور است گفتا لاتنم
گفتمش خوبان جفاکارند گفتا لاتخف
تا نشد ابر کرم چون چشم عاشق قطره بار
گوهر غلتان نشد در یتیمش در صدف
سر به صحرا ده تو هم این عقل دوراندیش را
تا جنون درها گشاید بر رخت از هر طرف
خودپرستان را به آدم هیچ نسبت نیست نیست
با پدر هم سرکشند این جاهلان ناخلف
چشم بربند از حریصانی که با صد اضطراب
چشم بر گوی طلا دوزند مانند کشف
رو گدای پادشاهی شو که با صد احتشام
روز حشرت با کریمان جا دهد در پیش صف
گر به تحسینی دل مجذوب را آری به دست
مطلبت را از دم پاکان دهد شاه نجف
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş