شمارهٔ ۱۷۱
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
تا پای همت می رود از آرزو رم می کنم
دست از تمنا می کشم تسخیر عالم می کنم
کی رو دهد با سیم و زر با گنج و یاقوت و گهر
آن عیش ها کز دولت اشک دمادم می کنم
بر زلف آن ماه چگل دل بسته ام از جان و دل
خود را مسلم متصل از شق اسلم می کنم
در گلشن صبر و وفا کاری ندارم جز دعا
گاهی شکایت با صبا از زلف پرخم می کنم
گفتم شدم دیوانه ات عمری ست در می خانه ات
گفتا به یک پیمانه ات من نیز آدم می کنم
زاهد ندانی کیستم کی چون تو بی می زیستم
بی فکر هرگز نیستم طاعت مگو کم می کنم
هر چند بی هوش از میم از مرگ هم غافل نیم
جامی که بر سر می کشم یادی هم از جم می کنم
افیون دمی با یک دگر کیفیت دیگر دهد
زآن غصه را با خون دل پیوسته در هم می کنم
خوش می گشاید دم به دم در برزخ مجذوب هم
صبری که من در کنج غم با چشم پرنم می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş