شمارهٔ ۱۸۱
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
ای دل بیا که مژده وصلی شنیده ام
روز خوشی به طالع خود باز دیده ام
در بزم وصل ناله یقین دل گشاتر است
منعم مکن که بلبل هجران کشیده ام
پروانه وار روز و شبم در نظر یکی ست
بی دوست روشنی ندهد نور دیده ام
یک عمر خون گره شده چون لعل در دلم
تا مژده ای ز لعل لبت واکشیده ام
در سینه داغ نیست که در هم شکفته است
از لاله زار عشق تو گل هاست چیده ام
با یاد زلف و روی تو واللیل و الضحی است
حرزی که در فراق تو بر خود دمیده ام
دردت عزیزتر بود از جان و غافلم
حق با من است از آن که پر ارزان خریده ام
دست دهنده آب به آتش زند مدام
ساقی شنیده ای تو ولی بنده دیده ام
تنها نه پیش پیر مغان می به از ریاست
از مفتیان مدرسه هم وارسیده ام
در عشق سید حادثه پستم نمی کند
چون کوه در حصار فلک آرمیده ام
مجذوب مژده باد که آمد بهار وصل
بالیدنی به طالع خود بازدیده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş