شمارهٔ ۱۸۲
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
هر کجا مستان به آن سرو روان برخورده ایم
از جهان گل چیده از بخت جوان برخورده ایم
گرد غم از خاطر ما سروقدان می پرند
ما به دور فتنه آخرزمان برخورده ایم
چون نباشد از پی قامت بلندان چشم ما
ما ز شاخ صدره در باغ جنان برخورده ایم
سال ها خون خورده ایم از حسرت یاقوت اشک
تا شب قدری به این گنج روان برخورده ایم
دانه های اشک ما شب ها پریشان گشته است
تا به دام طره عنبرفشان برخورده ایم
در دیار عشق باشد زندگی با درد یار
گر چه ما دل داده ایم اما به جان برخورده ایم
عیش درویشان کجا و عشرت شاهان کجا
ما به بزم خسرو آیین کسان برخورده ایم
خیرخواهی کرده با ما عاملی را خیرخواه
آن چه ما را بود در نیت به آن برخورده ایم
روز و شب با نشیه مستی تماشا خوش تر است
چون به بازی های خوب آسمان برخورده ایم
از در پیر مغان هر دم من و مجذوب را
دواتی رو داده از بخت جوان برخورده ایم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş