شمارهٔ ۱۹۱
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
می گفت لیلی روزی به مجنون
از حسن من شد عشق تو افزون
مجنون به زاری گفتا که یارب
حسن تو باشد ز اندازه بیرون
در پرده نازد بر حسن لیلی
بر خویش بالد در دشت مجنون
نی حسن لیلی در پرده ماند
نی عشق مجنون گنجد به هامون
تا عشق دل را در هم نیفشرد
دریا نگردید این قطره خون
بر طاق دل چید آیینه حسنش
از مرکز خاک تا اوج گردون
گردون هم این جا طومار آهی ست
چون واشکافی عشق است مضمون
جز درد عشقش درمان نیابند
دل های بیمار جان های محزون
هرگز نیامد روز بدش پیش
تا زد خیالش بر دل شبی خون
مقصود هم را با ناله جویند
در بزم مستان این است قانون
از ننگ این غم مجذوب غم نیست
لا بأس فی العشق عما یقولون
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş