شمارهٔ ۱۹۷
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
یار دل را بی تکلف کرده جای خویشتن
صورت آیینه خود شد رونمای خویشتن
پرده بردار از گل رخسار تا در صحن باغ
گل شود بی هوش و بلبل بی نوای خویشتن
گفت وگوی با توام چون ره به رو خوش داده رو
از جفاهای تو گویم یا وفای خویشتن
با تو گویم دولت دیدار او چون داده رو
کرد جانان با دلم لطفی به جای خویشتن
گر برآری حاجتی را مطلب دل حاصل است
دل به دست آور که یابی مدعای خویشتن
از هوای ابر مستان را نشاط دیگر است
هر سری را هست ذوقی با هوای خویشتن
وجد صوفی را ندارد ساغر و مینا و خم
بی ادب این جا که می جنبد ز جای خویشتن
سفره خشک امل در گوشه می خانه نیست
تا کشد هر کس به قدر اشتهای خویشتن
مدعی گر اره بر فرقش نهند آگاه نیست
تیشه دایم می زند ظالم به پای خویشتن
دولت دیدار او مجذوب از قرآن طلب
تا توانی فال نیکو زن برای خویشتن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş