شمارهٔ ۲۲۶
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
ای مصحف جمال تو از رحمت آیتی
با عارض تو قصه یوسف حکایتی
دارند اتفاق قضا و قدر که باز
پر از ولایت تو شود هر ولایتی
در خاطرش گره نشود آرزوی تاج
آن سر کز آستان تو باید حمایتی
امیدوار کرده همین عادتم که هست
چشم مرا ز چشم تو چشم عنایتی
با پای شوق راه بیابان عشق را
صد سال اگر شتافته در بدایتی
یک ذره نیست بی غمت ای عشق سینه سوز
کوتاهی سخن که تو هم بی نهایتی
ساقی شراب تلخ بده دم غنیمت است
تا گویمت ز خسرو و شیرین حکایتی
زاهد به می فروش ده اسباب شید را
تا هرگزت ز بخت نباشد شکایتی
یک عمر بی نفاق توان با بدان نشست
با خوی هم نشین نبود گر سرایتی
مجذوب احترام تو بر چرخ واجب است
چون خاکسار درگه شاه ولایتی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş