شمارهٔ ۲۲۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
غم عالم مخور ای دل که عالم غم نمی ارزد
به غمگین گشتن یک دل همه عالم نمی ارزد
دو روز عمر در عالم چه باید خورد چندین غم
که اندوه فراوانش به عمر کم نمی ارزد
مخور تیغ جفای او به بوی مرهم لطفش
که زخم سوزنی از وی به صد مرهم نمی ارزد
به یک جو گر سعود مشتری را چرخ بفروشد
نباید مشتری گشتن که یک جو هم نمی ارزد
پری و آدمی در دست و مرغ و باد در فرمان
بر انگشت سلیمان زحمت خاتم نمی ارزد
اگر هر آدمی را هشت جنت می شود حاصل
به یک زلت که صادر گشت از آدم نمی ارزد
نشاید تازه رو بودن به آب دیگران ناصر
که خندان گشتن گل گریه شبنم نمی ارزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş