شمارهٔ ۲۵۰
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
بر دیر مغان گذر نداری
از مستی ما خبر نداری
ناصح پدرانه بود پندت
اما خبر از پسر نداری
هنگامه واعظت خوش افتاد
از صحبت ما خبر نداری
دل داری و دلبری نجستی
داری نظر و نظر نداری
زهدت هوس شراب دارد
داری جگر و جگر نداری
ساقی ز عطای خود مکش دست
دل کش تر از این هنر نداری
بختت نشود ز خواب بیدار
تا پاس دم سحر نداری
چون راه بری به ذوق مستی
یک ناله بی اثر نداری
از باغ حیات گل نچینی
تا دیده به اشک تر نداری
ای دل زینهار و الف زینهار
چشم از رخ خوب برنداری
مجذوب مشو ز ناله خاموش
نیکوتر از این هنر نداری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş