۱ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
بسم الله الرحمن الرحیم امیر المؤمنین علی ع گفت بسم الله فاتقة للرتوق مسهلة للوعور مجنة للشرور شفاء لما فی الصدور بسم الله گشاینده بستگیهاست آسان کننده دشواریهاست دور کننده بدیهاست آرام دلها و شفای دردها و شستن غمهاست از خزاین غیب تحفه ای در صحرای وجود نیاید مگر ببدرقه عزت بسم الله هیچ دعا در معرض حاجت بقبله اجابت نرسد مگر بمدد حشمت بسم الله هیچ کس قدم از منزل مجاهدت در مقام مشاهدت ننهد مگر بآثار انوار بسم الله در فرادیس اعلی و جنات مأوی شراب طهور از ملک غیور نتوان یافت مگر بوسیلت و ذریعت بسم الله
ملیک مالک مولی الموالی
عظیم ماجد فرد التعالی
قریب من جنان العبد دان
بعید عن مطار الوهم عال
جلیل جل عن مثل و شبه
عزیز عز عن عم و خال
ای جوانمرد امروز که از قطیعت ترسانی و از نهیب قیامت لرزانی و در غم و احزانی پیدا بود که سماع نام و نشان او چند توانی باش تا فردا که از قطیعت ایمن شوی و عقبه صراط باز گذاری از بلای دنیا جسته و از هوای نفس و شیطان باز رسته در روضه رضوان بر تخت بخت نشسته فریشته بخدمت ایستاده و از کف جلال ذو الجلال شراب طهور یافته بنده را روز شادی آن روز است روز طوبی و زلفی و حسنی آن روز است
عظمت همة عین طمعت فی ان تراکا
او ما یکفی لعین ان تری من قد رآکا
الحمد لله الذی له ما فی السماوات و ما فی الأرض ستایش نیکو و ثنای بسزا مر خدای را که هفت آسمان و هفت زمین آیات و رایات قدرت اوست شواهد شریعت اشارات اوست معاهد حقیقت بشارات اوست قدیم نامخلوق ذات و صفات اوست خداوندی که مصنوعات در زمین و سماوات از قدرت او نشانست مخلوقات و محدثات از حکمت او بیانست موجودات و معلومات بر وجود او برهانست نه متعاور زیادت نه متداول نقصانست
و له الحمد فی الآخرة و هو الحکیم الخبیر جایی دیگر فرمود له الحمد فی الأولی و الآخرة و له الحکم و إلیه ترجعون حمد و شکر مرورا در دو جهان که نعمتها همه ازوست در دو جهان مدح و ثنا بسزا مرورا در دو جهان که یکتایی و بی همتایی خود او راست در دو جهان الحمد لله الذی له ما فی السماوات و ما فی الأرض بدانکه رب العزة جل جلاله خلق را در وجود آورد بفضل خویش و ایشان را کسوه فطرت پوشانید و روزی داد بلطف خویش و از بلاها نگه داشت و طاعات با تقصیر قبول کرد و بیک عذر ازیشان بسیاری زلات و جرایم عفو کرد و توفیق طاعت ارزانی داشت و از معصیت عصمت کرامت کرد و راه بایمان نمود و دل را بمعرفت بیاراست و از کفر نگه داشت و قرآن مجید منشور داد و سید المرسلین و خاتم النبیین را پیغامبر و قدوه کرد چون بندگان از گزارد شکر این نعمتها عاجز آمدند فضل و کرم خود پیدا کرد و لسان لطف را نیابت این عاجزان و مفلسان داد و خود را حمد گفت بچند جایگه الحمد لله رب العالمین الحمد لله الذی خلق السماوات و الأرض الحمد لله الذی أنزل علی عبده الکتاب الحمد لله الذی له ما فی السماوات و ما فی الأرض الحمد لله فاطر السماوات و الأرض این همه نیابت داشتن بندگان است در شکر آلا و نعمای خویش و نشان دوستی است زیرا که در راه محبت از دوست نیابت داشتن شرط دوستی است چنانستی که رب العزة گفتی بنده من این نعمتها که دادم بی تو دادم و این قسمت که کردم بی تو کردم و چنان که بی تو قسمت کردم بی تو حمد آوردم و بحکم دوستی ترا نیابت داشتم تا بدانی که دوست مهربانت منم لطیف و کریم و رحیم ببندگان منم
یعلم ما یلج فی الأرض و ما یخرج منها ادا دفن العبد یعلم ما الذی کان فی قلبه من اخلاصه و توحیده و وجده و حزنه و حسراته و ما ینزل من السماء علی قلوب اولیایه من الالطاف و الکشوف و ما یعرج فیها من انفاس الاولیاء و هم الاصفیاء اخلاص مخلصان و توحید موحدان و معرفت عارفان بر وی جل جلاله هیچ پوشیده نه و علم قدیم وی بهمه رسیده لا جرم چون بنده در خاک شود از وی اخلاص و توحید و معرفت دیده و دانسته همان ساعت نواخت خود بر وی نهد و ثواب آن بوی رساند و آثار آن بخلق نماید چنان که در حق ذو النون مصری فرا نمود آن ساعت که جنازه وی برگرفتند جوقی مرغان بر سر جنازه وی آمدند و پروا پر زدند چنانک آن همه خلق و زمین بسایه خود بپوشیدند و هرگز هیچ کس از ان مرغان یکی ندیده بود و نه پس از ان دیدند مگر بر سر جنازه مزنی شاگرد شافعی رحمهما الله و دیگر روز بر سر خاک ذو النون نبشته یافتند خطی که نه مانند خط آدمیان بود که ذو النون حبیب الله من الشوق قتیل الله هر گه که آن نبشته محو میکردند باز آن را هم چنان نبشته می یافتند
منصور عمار رحمه الله گفت وقتی در خرابه ای شدم جوانی را دیدم در نماز عین خوف و خشیة گشته گویی دوزخ در پیش او بود و قیامت بر قفای او صبر کردم تا از نماز فارغ گشت آن گه بر وی سلام کردم و گفتم ای جوان دوزخ صخره یی ای و زیر آن صخره وادیی است که آن را لظی گویند زندان عاصیان و مجرمان است جوان چون این سخن بشنید آوازی از وی بیامد بیفتاد و بیهوش گشت چون با هوش آمد گفت ای جوانمرد هیچ تواند بود که شربتی دیگر دهی این خسته کوفته را این آیت بر خواندم که وقودها الناس و الحجارة جوان نعره بزد و کالبد خالی کرد چون او را بر مغتسل نهادند بر سینه وی خطی دیدم نبشته فی عیشة راضیة خواستم که میان دو ابروی وی دهانی نهم خطی دیگر دیدم نبشته که فروح و ریحان و جنة نعیم پس چون او را دفن کردند همان شب او را بخواب دیدم در فردوس جامه ای سبز پوشیده بر مرکب نور نشسته تاج عز بر سر نهاده گفتم ای جوان حق جل جلاله با تو چه کرد
گفت فعل بی ما فعل بشهداء بدر و زادنی با من همان کرد از نواخت و کرامت که با شهیدان بدر کرد و زیادت از آن گفتم سبب چه بود که نواخت تو بر نواخت ایشان زیادت کرد گفت لانهم قتلوا بسیف الکفار و قتلت بسیف الجبار یعنی الخوف و الخشیة
و ما ینزل من السماء الطاف کرم است که از درگاه قدم در بعضی اوقات روی بخلق نهد گرد سینه ها میگردد هر سینه ای که از آن بوی آشنایی آید و در ان خوف و خشیة بود آنجا منزل کند و فی الخبر ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها عسی ان تدرککم فلا تشقوا بعدها ابدا
و ما یعرج فیها انفاس و اجدان است و ناله تایبان و آه مفلسان که بوقت سحرگاه از دلی پر درد و جانی پر حسرت بر آید و باد صبحی آن را برباید و بحضرت اعلی برد ان لله تعالی ریحا تسمی الصبحیة تهب عند الاسحار تحمل الانین و الاستغفار الی عند الملیک الجبار
ای جوانمرد بغنیمت دار آن نفس دردناک که از سر نیاز و گداز و سوز دل برآید که تا بحضرت اعلی رسد آن را حجابی پیش نیاید عجب دانی چیست هفتصد هزار ساله تسبیح ابلیس در صحرای لاابالی بباد بی نیازی بر داد و آن یک نفس درویش سوخته و آه آن مفلس بیچاره بحضرت خود برد و این ندا در داد که انین المذنبین احب الی من زجل المسبحین
و مپندار که چون آن نفس درویش مفلس بردارد او را با بار معصیت بگذارد که آن بار معصیت او همه بردارد بو بکر واسطی گفت مطیعان حمالان اند و حمالان جز باری ندارند و این درگاه بی نیازان است و عاصیان مفلسان اند و این بساط مفلسان است ای خداوندان طاعت طاعتها که کرده اید بکوی افلاس فرو گذارید و مفلس وار با دو دست تهی از در رحمت او باز شوید بزبان انکسار بنعت افتقار گویید پادشاها ما نه توانگرانیم که بستد و داد آمدیم ما مفلسانیم که بتقاضا آمده ایم ما نه توانگرانیم که بار ثواب می جوییم ما مفلسانیم که نثار رحمت می جوییم به داود ع وحی آمد که ای داود آن زلت که از تو بیامد بس مبارک بود بر تو داود گفت بار خدایا زلت چون مبارک باشد گفت ای داود پیش از ان زلت هر بار که بدرگاه ما آمدی ملک وار می آمدی با کرشمه و ناز طاعت و اکنون که می آیی بنده وار می آیی با سوز و نیاز مفلسی یا داود انین المذنبین احب الی من صراخ العابدین این آن فضل است که رب العالمین داود را داد و بر وی منت نهاد که و لقد آتینا داود منا فضلا و در اخبار داود است که زبور می خواند و نام گناهکاران بسیار برمی آمد از روی غیرت و صلابت در دین گفت اللهم لا تغفر للخطایین بار خدایا گنه کاران را میامرز
گفتند ای داود نهمار بی شفقتی بر گناهکاران باش تا محمد عربی قدم در دایره وجود نهد و بر گناه ناکرده امت استغفار کند که اغفر لی ما قدمت و ما اخرت و لسان قدر میگوید که ای داود تو در بند پاکی خود مانده ای باش تا از دست قضا و قدر قفا خوری آن گه بدانی که چه گفتی و کجا ایستاده ای و جبرییل در راه آمده که ای داود تیر قضا از کمان قدر جدا شد هان خود را نگهدار اگر توانی داود از سر تحیر و پشیمانی در محراب نشسته دیده بر زبور داشته و با ذکر و عبادت پرداخته تا حدیث مرغ در پیش آمد و نظر وی بزن اوریا افتاد و این قصه در سوره ص بشرح گفته آید ان شاء الله پس بعاقبت داود میگفت اللهم اغفر للمذنبین فعسی ان تغفر لداود فیما بینهم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş