۱ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی باسم الله ولهت القلوب فتحیرت و بعزته انخنست العقول فطاحت و بکشف جلاله دهشت الارواح فتلاشت و لیس للخلق الا الفناء و العدم و بقی للحق الازل و القدم
تمنی رجال نیلها و هی شامس
و این من النجم الاکف اللوامس
از باغ جمال تو دری بگشادند
تا خلق ز تو در طمعی افتادند
بس جان عزیزان که بغارت دادند
و اندر سر کوی تو قدم ننهادند
بو بکر شبلی روزی در مکاشفه جلال حق مستهلک شده بود و از خود بی خود گشته حریق آتش معرفت غریق دریای محبت همی گفت الهی اگرت بخوانم برانی ور بروم بخوانی پس چکنم من بدین حیرانی هم تو مگر سامان کنی راهم بخود آسان کنی المستغاث منک الیک لا معک قرار و لا منک فرار نه با تو مرا آرام نه بی تو کارم بسامان نه جای بریدن نه امید رسیدن فریاد از تو که این جانها همه شیدای تو و این دلها همه حیران بتو
پیر طریقت جنید سی سال زیر آن نردبان پایه پاس دل می داشت گفت چون پنداشتم که بجایی رسیدم بسرم ندا آمد که اذا ظننت انک وجدتنی فقد فقدتنی و اذا ظننت انک فقدتنی فقد وجدتنی فرا خلق می نماید که این کار نه بحد فهم و وهم آدمیانست نه در گاه تأویل عالمان است نه میدان عبادت عابدانست و نه تیه تحیر عارفانست زهری با شهدی آمیخته نعمتی در بلایی آویخته هم درد است و هم دارو هم شادی و هم زاری بنده میان این دو حال گردان هم گریان و هم خندان همی گوید بآواز لهفان الهی دلم از بیم درد نبایست کبابست و روزگار نشان این که خذلان ملازم و توفیق در حجابست این بیچاره نمی داند که در سخن عذابست یا از مولی عتابست دردیست مرا که بهی مباد که مرا این درد صوابست یا دردمندی بدرد خرسند کسی را چه حسابست سخنی در آمیختم چون سنگ که در آن هم آتش و هم آبست ملکا قصه اینست که برداشتم این بیچاره را چه جوابست قوله أتی أمر الله فرمان خدا رنگارنگست و طاعت داشت وی لونالون ظاهر بنده را دیگر فرمودند و باطن وی را دیگر ظاهر را فرمودند که بر درگاه عبادت در منزل خدمت کمر بسته همی باش باطن را فرمودند که بر بساط معرفت بنعت حرمت آهسته همی باش دل را دوام مراقبت فرمودند سر را در مقام معرفت طلب صفاوت فرمودند روح را در عین مشاهدت لزوم حضرت فرمودند فلا تستعجلوه دریافت مراد تعجیل مکنید و از اندازه فرمان در مگذرید که برسد هر که صادقست روزی بآنچ مراد است و فرمان بردار حق از دیدار بر میعادست
ینزل الملایکة بالروح من أمره حقیقت روح آنست که حیاة دل و حیاة دین در آنست و آن جمال عزت قرآنست که از حضرت الهیت بنعت رسالت بسفارت جبرییل به مصطفی ص می رسد که أن أنذروا أنه لا إله إلا أنا فاتقون بندگانم را خبر ده که منم خداوند یکتا در صفات بی همتا و از هم مانندی جدا و در ضمانها با وفا هر که این کلمه شهادت بگفت و مهر توحید بر دل نهاد در سراپرده عزت اسلام آمد اما همی دان که این سراپرده اسلام را جز در صحرای تقوی نزنند که می گوید جل جلاله لا إله إلا أنا فاتقون و حقیقت تقوی پاکی دلست از هر چه دون حق و چنانک بر خلق عالم اسلام فریضه است تقوی فریضه است و دین را که بنا نهادند بر تقوی نهادند و هر که صاحب ولایت شد بتقوی شد إن أولیاؤه إلا المتقون و فردا ولایت آخرت نامزد کسانی است که ایشان را متقیان خوانند و العاقبة للمتقین و شرط اول در تقوی آنست که پاسبان دل خود باشی و سه چیز بجای آری خویشتن را با دست امانی ندهی و از هر چه ناپسند بپرهیزی و یک طرفة العین از حق غافل نباشی
آن روز که صدیق اکبر رضی الله عنه بلال حبشی را بها می داد بلال گفت ای صدر صدیقان اگر بلال را از بهر شغل دنیا می خری مخر که ترا از ما خدمتی نیاید که آن بپسند تو باشد که بلال خود را بر شغل آخرت وقف کرده رحمت خدای تعالی بر آن جوانمردان باد که از خدمت حق با شغل خلق نپرداختند هر جزوی از اجزاء ایشان بنوعی از انواع خدمت مشغول و همه اوقات ایشان اندر مراعات حقوق حق مستغرق نه از ایشان جزوی فارغ شغل خلق را نه از اوقات ایشان وقتی ضایع خصومت خلق را
بزرگی را پرسیدند که خدای را دوست داری گفت دارم گفتند دشمن وی را ابلیس دشمن داری گفت ما را از محبت حق چندان شغل افتادست که با عداوت دیگری پرداخت نیست
و لکم فیها جمال قومی را جمال در اموال بست قومی را در احوال فالاغنیاء یتجملون حین یریحون و حین یسرحون و الفقراء یشتغلون بمولاهم حین یصبحون و یروحون توانگران کمال جمال خود در مال دانند و مال از دو بیرون نیست یا حلالست یا حرام اگر حلالست محنت است و اگر حرامست لعنت و درویشان جاه و جمال خود در وصال مولی دانند و کمال انس خود در صحبت مولی بینند رابعه عدویه را می آید که از قافله منقطع شد در آن بادیه حیرت سرگردان زیر مغیلانی فرو آمده و سر بر زانوی حسرت نهاده از هوای عزت ندایی شنید که تستوحشین و انا معک شب معراج هر چه در ثقلین جمال و مال بود فداء یک قدم سید ولد آدم گردانیدند بآن هیچ ننگرست افتخارش باین بود که اشبع یوما فاحمدک و اجوع یوما فاشکرک
و علی الله قصد السبیل الآیة راه راست و طریق پسندیده آنست که سوی حق می شود و گذر بر حق دارد و آن راه بسه چیز توان برید اول علم و میانه حال و آخر عین علم بی استاد درست نیاید حال بی موافقت راست نیاید عین تنهایی است با علاقت بنسازد در علم خوف باید در حال رجا باید در عین استقامت بود
پیر طریقت گفت هیچکس از دوستان او این راه نبرید تا سه چیز بهم ندید از سلطان نفس رسته و دل با مولی پیوسته و سر باطلاع حق آراسته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş