۱ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
قوله تعالی بسم الله الرحمن الرحیم سماع بسم الله یوجب الهیبة و الهیبة تتضمن الفناء و الغیبة سماع الرحمن الرحیم یوجب الحضور و الاوبة و الحضور یتضمن البقاء و القربة من اسمعه بسم الله ادهشه فی کشف جلاله و من اسمعه الرحمن الرحیم عیشه بلطف جماله و کرم افضاله الله است قادر و قدیم مستوجب قدم رحمن است قاهر و عظیم مستحق عظم رحیم است غافر و حلیم سزاء فضل و کرم ای مهیمن اکرم و ای مفضل ارحم ای محتجب بجلال متجلی بکرم نه با قرب تو اندوه است نه با یاد تو غم
چشمی که ترا دید شد از درد معافا
جانی که ترا یافت شد از مرگ مسلم
کار آنست که تو در گرفتی راه آنست که تو نمودی قسمت آنست که تو کردی پیش از لوح و پیش از قلم قضا قضاء تو و خواست خواست تو و حکم حکم تو حکم دیگران همه میل است و ستم
قضی الله امرا و جف القلم
و فیما قضی ربنا ما ظلم
الله است آفریدگار جهانیان رحمن است روزی گمار همگان رحیم است آمرزگار مؤمنان الله است آفریننده بی نظیر رحمن است پروراننده و دست گیر رحیم است آمرزنده و عذر پذیر هر چند که خردبین است عظیم و بزرگوار است هر چند که سخت گیر است فرا گذار و آسان گذارست در صفت عزت وی هم نور و هم نار است بنار عزت قومی را می گدازد بنور عزت قومی را می نوزاد آن سوخته را بعدل خود در ظلمات کفر می دارد و آن نواخته را بفضل خود بدعوت مصطفی ص و بنور قرآن راه می نماید و از تاریکی بیگانگی به روشنایی آشنایی می آرد اینست که رب العالمین گفت کتاب أنزلناه إلیک لتخرج الناس من الظلمات إلی النور بإذن ربهم ای محمد این چراغ قرآن که در دست تو است افروزنده آن ماییم راهبر بوی آن کس بود که ما خواهیم
بزرگان دین گفتند نشان راه بردن بوی پنج چیز است اول آنک حق او را قبول کند چنانک گفت عز جلاله فتقبلها ربها بقبول حسن دیگر آنک او را دست گیرد لو لا أن تدارکه سوم دل وی در خود بندد و ربطنا علی قلوبهم چهارم برق دوستی در دل وی تابد رأی کوکبا پنجم جان وی را بوی وصال دماند و الصبح إذا تنفس و اصل این همه عنایت ازلی است چون عنایت بود طاعت سبب مثوبت بود و معصیت سبب مغفرت و اگر عنایت نبود طاعت سبب ندامت بود و معصیت سبب شقاوت
الله الذی له ما فی السماوات و ما فی الأرض قال الواسطی الکون کله له فمن طلب الکون فانه المکون و من طلب الحق فوجده سخر له الکون بما فیه
هر که خویشتن را فامکون داد و دل خود فاصحبت وی پرداخت کاینات و حادثات یکسر فاخدمت وی پرداخت می گوید عبدی هفت آسمان و هفت زمین و هر چه در آن است ملک و ملک ماست همه بنده و رهی ماست اگر وفای عهد ما را میان بندی و چاکر وار سر در ربقه طاعت آری همه را حلقه چاکری تو در گوش کنیم و مسخر تو گردانیم و اگر سر از چنبر فرمان بگردانی یا دل خود فاصحبت غیری پردازی همه را بخصمی تو بر پای کنیم و قدمگاه تو بر تو زندان کنیم
سلیمان پیغامبر با چندان مرتبت و منزلت روزی بر تخت مملکت نشسته بود شادروان دولت گسترانیده جن و انس و طیور صفها کشیده تاج رسالت بر فرق نبوت نهاده بخاطرش بگذشت که امروز هیچ کس را گذشت از پسر داود روا بود که این منزلت و رفعت او را عطا دهند در حال باد را فرمودند تا آن رداء وی از فرق سر او در کشید و بر خاک انداخت سلیمان روی در هم کشید از سر سطوت خویش باد را گفت ردی علی ردایی باد جواب داد که رد علیک قلبک ای سلیمان تو دل خود بخود باز آر تا ما رداء تو بتو باز آریم
و لقد أرسلنا موسی بآیاتنا أن أخرج قومک من الظلمات إلی النور یا محمد ما موسی کلیم را همان فرمودیم که ترا می فرماییم همه را گفتیم چراغ دعوت بیفروزید و خلق را از ظلمات شک با نور یقین خوانید و از تاریکی جهل بروشنایی علم آرید تدبیر خود بگذارید تقدیر حق بینید بدعت منهید و مپسندید طریقت سنت و جماعت سپرید و ذکرهم بأیام الله هی الایام التی کان العبد فیها فی کتم العدم و الحق یقول بقوله الازلی عبادی ای محمد با یادشان ده آن روزگار که شما نبودید و من شما را بودم بی شما من کار شما بساختم و عقد دوستی ببستم و رحمت از بهر شما بر خود نبشتم کتب ربکم علی نفسه الرحمة این آن رمزست که پیر طریقت در مناجات گفت الهی آن روز کجا باز یابم که تو مرا بودی و من نبودم تا با آن روز نرسم میان آتش و دودم و اگر بدو گیتی آن روز را باز یابم بر سودم و ربود تو خود را دریابم به نبود خود خشنودم الهی من کجا بودم که تو مرا خواندی من نه منم که تو مرا ماندی الهی مران کسی را که خود خواندی ظاهر مکن جرمی که خود پوشیدی الهی خود بر گرفتی و کسی نگفت که بردار اکنون که برگرفتی بمگذار و در سایه لطف خود میدار و جز بفضل و رحمت خود مسپار
و إذ تأذن ربکم لین شکرتم لأزیدنکم ای لین شکرتم الاسلام لازیدنکم الایمان و لین شکرتم الایمان لازیدنکم الاحسان و لین شکرتم الاحسان لازیدنکم المعرفة و لین شکرتم المعرفة لازیدنکم الوصلة و لین شکرتم الوصلة لازیدنکم المشاهدة و لین شکرتم ما خولناکم من عطایی لازیدنکم ما وعدناکم من لقایی
و روی ان داود ع قال یا رب کیف اشکرک و شکری لک تجدید منة منک علی فقال یا داود الآن شکرتنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş