۱ - النوبة الثالثة
ر رشیدالدین میبدی
0
Altın Yaprak
بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله معراج قلوب الاولیاء بسم الله نور سر الاصفیاء بسم الله شفاء صدور الأتقیاء بسم الله کلمة التقوی و راحة الثکلی و شفاء المرضی بسم الله نور دل دوستان است آیینه جان عارفان است چراغ سینه موحدان است آسایش رنجوران و مرهم خستگان است شفاء درد و طبیب بیمار دلان است خدایا گرفتار آن دردم که تو دوای آن دانی در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی بنده آن ثناام که تو سزای آنی من در تو چه دانم تو دانی تو آنی که خود گفتی و چنان که گفتی آنی
در هجر تو کار بی نظامست مرا
شیرین همه تلخ و پخته خامست مرا
در عالم اگر هزار کامست مرا
بی نام تو سر بسر حرامست مرا
یسیلونک عن الأنفال قل الأنفال لله و الرسول ای مهتر عالم و ای سید ولد آدم ای مایه فطرت ای نقطه سعادت ای مقصود موجودات و سید کاینات ای نقطه دایره حادثات ترا می پرسند از انفال و حکم آن تو از وحی ما و از پیغام ما ایشان را جواب ده قل الأنفال لله ملکا و لرسوله الحکم فیها بما یقضی به امرا و شرعا انفال از روی ملک خدایراست و حکم آن چنان که خواهد مصطفی ص راست بپسندید شما که بندگانید حکم او بپذیرید به جان و دل قول او که قول او وحی ما است فعل او حجت ما است شریعت او ملت ما است حکم او دین ما است اتباع او دوستی ما است
فاتقوا الله و أصلحوا ذات بینکم تقوی بپناه خویش گیرید که سر همه طاعتها تقوی است اصل همه هنرها و مایه همه خیرها تقوی است تقوای او آن درخت است که بیخ او در آب وفا و شاخ او بر هواء رضا میوه او دوستی خدا نه گرمای پشیمانی بدو رسد نه سرمای سیری نه باد دوری نه هواء پراکندگی تقوی سه چیز است خوفی که ترا از معصیت باز دارد رجایی که ترا بر طاعت دارد رضایی که ترا بر محبت دارد
قوله و أصلحوا ذات بینکم با مردم بصلح و آشتی زندگانی کنید و بی آزار زیید و این نتوانید مگر که حظ خود بگذارید و حظ دیگران نگاه دارید اگر توانید ایثار کنید و اگر نه باری انصاف دهید بنگر که الطاف کرم احدیت آن درویشان را که راه ایثار رفتند و حظ خود بگذاشتند چه تشریف میدهد و چون می پسندد که و یؤثرون علی أنفسهم و لو کان بهم خصاصة
عن عبد الله بن عمر قال اهدی لرجل من اصحاب رسول الله صلی الله علیه و سلم رأس شاة فقال ان اخی فلانا و عیاله احوج الی هذا منا فبعث به الیه قال فلم یزل یبعث به واحد الی آخر حتی نداولها سبعة ابیات حتی رجعت الی الاول قال فنزلت و یؤثرون علی أنفسهم الایة
قوله إنما المؤمنون الذین إذا ذکر الله وجلت قلوبهم مؤمنان ایشانند که از خدای ترسند درین آیت ترس از شرط ایمان نهاد هم چنان که جایی دیگر گفت و خافون إن کنتم مؤمنین ترس زینهار ایمان است و حصار دین است و شفیع گناهان است هر دل که در آن ترس نیست آن دل خراب است و معدن فتنه و از نظر الله محروم درین آیت گفت مؤمنان ایشان اند که در یاد کرد الله دلهاشان بترسد و بلرزد جایی دیگر گفت الذین آمنوا و تطمین قلوبهم بذکر الله اشارت است که مؤمنان ایشان اند که در یاد الله دلهاشان بیاساید و آرمیده گردد آن نشان مبتدیان است و این وصف الحال منتهیان بنده در بدایت روش خویش پیوسته میگرید و می زارد و می نالد چندان از بیم فراق بگرید که نداء ألا تخافوا بسر وی رسد از بیم فراق بروح وصال باز آید در آن مقام بیاساید و بنازد و دلش بیارامد اینست که میگوید جل جلاله تطمین قلوبهم بذکر الله و گفته اند وجلت قلوبهم وصف مرید است تطمین قلوبهم نعت مراد است وجلت قلوبهم اهل شریعت را شعار است تطمین قلوبهم ارباب حقیقت را دثار است وجلت قلوبهم مقام روندگان است تطمین قلوبهم نشان ربودگان است رونده در راه شریعت بامید نعمت بر مقام خدمت ربوده بر بساط حقیقت نواخته قربت و زلفت بار از ولی نعمت
الذین یقیمون الصلاة و مما رزقناهم ینفقون در آیت پیش لختی اعمال بر شمرد چون تقوی و وجل و توکل آن گه درین آیت اعمال ظاهر چون نماز و زکاة در ان پیوست آن از امارات حقیقت است و این از شرایط شریعت تا بدانی که هر دو درهم پیوسته و درهم بسته حقیقت بی شریعت به کار نیست و شریعت بی حقیقت راست نیست چون هر دو بهم جمع گشت انگه أولیک هم المؤمنون حقا ای صدقوا صدقا و حقوا حقا مؤمنان بحقیقت ایشان اند که هم در شریعت درست اند هم در حقیقت پس اقامت شریعت را لهم درجات عند ربهم و مغفرة و صدق حقیقت را و رزق کریم هو رزق الاسرار بما یکون استقلالها به من المکاشفات و المواصلات و گفته اند حقایق عبودیت و منازلات و مکاشفات حقیقت در وجود خصلتها است که در این آیت بر شمرد و هو التعظیم للذکر و الوجل عند السماع و لاظهار الزیادة علیهم عند تلاوته و حقیقة التوکل علی الله و القیام بشروط العبودیة علی حد الوفاء فاذ کملت اوصافهم صاروا محققین بالایمان و قیل أولیک هم المؤمنون حقا ای حقا انه سبقت لهم من الله الحسنی فصار لهم عند ربهم طوبی و زلفی و حسنی
قوله و تودون أن غیر ذات الشوکة تکون لکم از روی اشارت میگوید
بنده تا رنج نبرد بسر گنج نرسد
پیر طریقت گفت من چه دانستم که مادر شادی رنج است و زیر یک ناکامی هزار گنج است من چه دانستم که زندگی در مردگی است و مراد همه در بی مرادی است زندگی زندگی دل است و مردگی مردگی نفس تا در خود بنمیری بحق زنده نگردی بمیر ای دوست اگر می زندگی خواهی نیکو گفت آن جوان مرد که
نکند عشق نفس زنده قبول
نکند باز موش مرده شکار
الهی انکس که زندگانی وی تویی او کی بمیرد وانکس که شغل وی تویی شغل بسر کی برد ای یافته و یافتنی نه جز از شناخت تو شادی نه جز از یافت تو زندگانی زنده بی تو چون مرده زندانی و صحبت یافته با تو نه این جهانی نه آن جهانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş